سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگری
زخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
۱بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین
زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
۲باز رهان جمله اسیران جفا را جز من
تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
۳هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم
نی به وفا نی به جفا بیتو مبادم سفری
۴چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی
چشم بزِ کشته بوَد تیره و خیرهنگری
۵پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی
کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
۶چند بگفتم که خوشم هیچ سفر مینروم
این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
۷لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم
بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
۸چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی
باز بیایی به وطن باخبری پرهنری
۹گفتم: ای جان خبر، بیتو خبر را چه کنم؟
بهر خبر خود که رود از تو مگر بیخبری؟
۱۰چون ز کفت باده کشم بیخبر و مست و خوشم
بیخطر و خوف کسی بیشر و شور بشری
۱۱گفت به گوشم سخنان چون سخن راهزنان
برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیرهسری
۱۲قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی
گر ننماید کرمش این شب ما را سحری
۱۳