صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
لعل و عقیق میکند در دل کان گداییی
۱گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود
گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی
۲نور ز شرق میزند کوه شکاف میکند
در دل سنگ مینهد شعشعه عطاییی
۳در پی هر منوری هست یقین منوری
در پی هر زمینیی مرتقب سماییی
۴صورت بت نمیشود بیدل و دست آزری
آزر بتگری کجا باشد بیخداییی
۵گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر
فرق میان کان و کان هست به زرنماییی
۶