زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی
کرته شام را ز مه نقش و طراز میکنی
۱روز و شب و نتایج این حبشی و روم را
بر مثل اصولشان گرد و دراز میکنی
۲گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی
و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز میکنی
۳این چه کرامت است ای نقش خیال روی او
با درهای بسته در خانه جواز میکنی
۴خاطر همچو باد را نقش جحود میدهی
خاطر بینیاز را پر ز نیاز میکنی
۵در شب ابرگین غم مشعلهها درآوری
در دل تنگ پرگره پنجره باز میکنی
۶ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو
تو ز دلال و عز خود عزم عزاز میکنی
۷گاه ز نیم زلتی برهمشان همیزنی
گاه خود از کبیرها چشم فراز میکنی
۸گاه گدای راه را همت شاه میدهی
گاه قباد و شاه را بنده آز میکنی
۹میشکنی به زیر پا نای طرب نوای را
چنگ شکسته بسته را لایق ساز میکنی
۱۰بربط عشرت مرا گاه سه تا همیکنی
پرده بوسلیک را گاه حجاز میکنی
۱۱جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد
باز ز پوستهاش چون همچو پیاز میکنی
۱۲