گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
۱هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را
هم ساغر سلطانی اندر دورانستی
۲هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی
هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی
۳از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش
هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی
۴با هیچ دل مست او تقصیر نکردهست او
پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی
۵وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن
کفو کمر وصلش ای کاش میانستی
۶صورتگر بیصورت گر ز آنک عیان بودی
در مردن این صورت کس را چه زیانستی
۷راه نظر ار بودی بیرهزن پنهانی
با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی
۸بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد
ور نی دهن ماهی پرگفت و زبانستی
۹