آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
من نیست شدم باری در هست یکی هستی
۱از یک قدح و صد دل، او مست نمیگردد
گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی
۲بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی
پر میدهیم گر نی این شیشه بنشکستی
۳بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی
از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی
۴زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد
گر مرده از این خوردی از گور برون جستی
۵گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر
در ماه که از بالا آید به چه پستی
۶ای برده نمازم را از وقت چه بیباکی
گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی
۷آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف
هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی
۸