گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
۱رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
۲ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
۳ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
۴در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
۵ای دل بزن انگشتک بیزحمت لی و لک
در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
۶آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو
جانها بپرستندت گر جسم بنپرستی
۷ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی
بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
۸گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد
ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
۹چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا
تا ره نزدی ما را از پای بننشستی
۱۰درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن
یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی
۱۱