ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
۱نوری که بدو پرد جان از قفس قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
۲رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
۳مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
۴امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
۵اکنون ز تن گریان جانا شدهای عریان
چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
۶از نان شدهای فارغ وز منت خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
۷نانی دهدت جانان بیمعده و بیدندان
آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
۸از جان شریف خود وز حال لطیف خود
بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
۹ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
۱۰هان ای سخن روشن درتاب در این روزن
کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی
۱۱