افتاد دل و جانم در فتنه طراری
سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
۱آید سوی بیخوابی خواهد ز درش آبی
آب چه که میخواهد تا درفکند ناری
۲گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی
هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری
۳گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی
بودهست از آن من تو دانی و دیواری
۴دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده
در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری
۵آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد
در کوی همیگردد چون مشتغل کاری
۶ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی
ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری
۷جان نقش همیخواند میداند و میراند
چون رخت نمیماند در غارت او باری
۸ای شاه شکرخندهای شادی هر زنده
دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری
۹ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت
پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری
۱۰از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن
آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری
۱۱زان گوش همیخارد کاومید چنین دارد
و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری
۱۲تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا
بشنو هله مولانا زاری چنین زاری
۱۳تا عشق حمیاخد این مهر همیکارد
خامش که دلم دارد بیمشغله گفتاری
۱۴