نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
۱در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن
شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
۲تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم
گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
۳بگشای دهانت را خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
۴ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان
بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
۵دی نامه او خواندم در قصه بیخویشی
بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری
۶نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کردهست
با ما غم دل گویی یا قصه جان آری
۷من با صنم معنی تن جامه برون کردم
چون عشق بزد آتش در پرده ستاری
۸در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید
افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری
۹شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت
زیرا که چو جان آیی بیرنگ صباواری
۱۰