گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
۱غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر
آن طره که دل دزدد ماننده طراری
۲در سوخته جان زن از آهن و از سنگش
در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
۳بفروز چنین شمعی در خانه همیگردان
باشد که نهان باشد او از پس دیواری
۴اندر پس دیواری در سایه خورشیدش
در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
۵در خانه همیگشتم در دست چنین شمعی
تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
۶گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان
در بینمکی چون ره بردم به نمکساری
۷ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده
وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
۸در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد
چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
۹من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در
وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
۱۰از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی
چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری
۱۱