آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
۱تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی
۲آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد
تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی
۳ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری مه روی جهان گردی
۴حبی ست در او پنهان کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی
۵زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی
۶شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی
۷گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی
۸از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی
۹خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو تو زان گروان فردی
۱۰