آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
۱می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید
گر از شکر قندت در جام کنی حالی
۲از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی
هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
۳حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان
گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی
۴ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو
صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی
۵از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده
و آن کره گردون را هم رام کنی حالی
۶بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید
گر حارس بامت را بر بام کنی حالی
۷هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته
گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی
۸