جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
۱صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
۲گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجهٔ ره-دانی
۳بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
۴ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
۵هم آبی و هم جویی هم آب همیجویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
۶چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیختهای با جان یا پرتو جانانی
۷نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
۸هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
۹از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی
۱۰