ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
۱این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی
وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی
۲جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره
وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی
۳عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ میزن
زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی
۴دشوار بود با کر طنبور نوازیدن
یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی
۵می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش
تا مست شود ایمان زان باده یزدانی
۶در پای دل افتم من هر روز همیگویم
راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی
۷کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است
کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی
۸شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم
هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی
۹