در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
۱این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده
ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی
۲گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را
تن مرده و جان پران در روضه رضوانی
۳ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری
چندان صفتت کردم والله که دو چندانی
۴المؤمن حلوی و العاش علوی
با تو چه زبان گویم ای جان که نمیدانی
۵چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند
وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی
۶می مرد یکی عاشق میگفت یکی او را
در حالت جان کندن چون است که خندانی
۷گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم
صدمرده همیخندم بیخنده دندانی
۸زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم
نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی
۹هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را
بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی
۱۰ای شهره نوای تو جان است سزای تو
تو مطرب جانانی چون در طمع نانی
۱۱کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو
اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی
۱۲از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد
دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی
۱۳نان ریزه سفرهست این کز چرخ همیریزد
بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی
۱۴گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد
ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی
۱۵برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو
بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی
۱۶