ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
۱ای آتش در آتش هم میکش و هم میکش
سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی
۲شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی
هر حکم که میخواهی میکن که همه جانی
۳گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم
از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
۴گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم
ور هیچ نمیدانم دانم که تو میدانی
۵گر در غم و در رنجم در پوست نمیگنجم
کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی
۶گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی
روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی
۷گه جامه بگردانی گویی که رسولم من
یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی
۸در رزم توی فارِس بر بام توی حارِس
آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی
۹ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله
ای عشق عدمها را خواهی که برنجانی
۱۰ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری
سرنای تو مینالد هم تازی و سریانی
۱۱گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو
فر تو همیتابد از تابش پیشانی
۱۲پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را
ای ماه چه میآیی در پرده پنهانی
۱۳ای چشم نمیبینی این لشکر سلطان را
وی گوش نمینوشی این نوبت سلطانی
۱۴گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان
گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی
۱۵لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری
باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی
۱۶چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را
تمییز کجا ماند در دیده انسانی
۱۷هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه
هر وهم برد دستی از عقل به آسانی
۱۸از خاک درت باید در دیده دل سرمه
تا سوی درت آید جوینده ربانی
۱۹تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد
قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی
۲۰نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا
خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی
۲۱