مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
۱شیری است که میجوشد خونی است نمیخسبد
خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی
۲زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم
آن کس که رهانید از بسیار پریشانی
۳اشتر ز سوی بیشه بیجهد نمیآید
کی آمدهای ای جان زان خاک به آسانی
۴صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا
گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی
۵در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را
استیزه چه میبافی ای شیخ لت انبانی
۶چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی
کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی
۷تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری
تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی
۸سخت است بلی پندت اما نگذارندت
سیلی زندت آرد استاد دبستانی
۹هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد
روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی
۱۰بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی
در خود بترنجیده از نامی و ارکانی
۱۱زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا
و اندر پس این منزل صد منزل روحانی
۱۲چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن
ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی
۱۳گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت
ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی
۱۴یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی
یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی
۱۵هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی
هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی
۱۶هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی
بیرنج چه میسلفی آواز چه لرزانی
۱۷خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن
صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی
۱۸