آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
۱من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمیدانم ای مه تو که را مانی
۲هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بیدل و دلشادم ای مه تو که را مانی
۳هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
۴شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
۵باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
۶من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
۷بر عاشق دوتاقد آن کس که همیخندد
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
۸شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان میزد ای مه تو که را مانی
۹