ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
۱گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی
گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی
۲خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون
وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی
۳بر عشق چو میچسبد عاشق ز چه رو خسپد
چون دوست نمیخسپد با آن همه مطلوبی
۴آن دوست که میباید چون سوی تو میآید
از بهر چنان مهمان چون خانه نمیروبی
۵چون رزم نمیسازی چون چست نمیتازی
چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی
۶ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش
از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی
۷کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد
بیعیب خرد جان را از جمله معیوبی
۸اجزای درختان را چون میوه کند دارا
بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی
۹زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن
منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی
۱۰