ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
بیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی
۱صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر
یک جو نبری زین دو بیکوشش و اسبابی
۲گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی
بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی
۳محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی
اندر نظر حربی بشکافد محرابی
۴ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی
ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
۵ره چیست میان ما جز نقص عیان ما
کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی
۶شش نور همیبارد زان ابر که حق آرد
جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی
۷شش چشمه پیوسته میگردد شب بسته
زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی
۸خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی
بیرون کشدش زان چه بیآلت و قلابی
۹صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو بیطاقت و بیتابی
۱۰این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن
بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی
۱۱دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد
اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
۱۲بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان
چون دیو که بگریزد از عمر خطابی
۱۳بکری برمد از شو معشوق جهانش او
از جان عزیز خود بیگانه و صخابی
۱۴ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی
چون باز به دام آمد برداشته مضرابی
۱۵خاموش که آن اسعد این را به از این گوید
بیصفقه صفاقی بیشرفه دبابی
۱۶