افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
۱ای فخر خردمندان وی بیتو جهان زندان
وی عاشق بیدل را درمان و دوا چونی
۲مه گوش همیخارد صد سجده همیآرد
میگوید حسنت را کی خوب لقا چونی
۳باری من بیچاره گشتم ز خود آواره
زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی
۴ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو
ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی
۵تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو
ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی
۶زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی
ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی
۷ای آینه مانده در دست دو سه زنگی
وی یوسف افتاده با اهل عما چونی
۸ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان
وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی
۹ای آدم خوکرده با جنت و با حورا
افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی
۱۰ای آنک نمیگنجی در شش جهت عالم
با این همگی زفتی در زیر قبا چونی
۱۱مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا
از عربده کوران وز زخم عصا چونی
۱۲پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل
با این همه بیبرگی داوودنوا چونی
۱۳بس کردم من اما برگو تو تمامش را
کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی
۱۴