چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی
۱در روح نظر کردم بیرنگ چو آبی بود
ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی
۲آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد
تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی
۳دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره
من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی
۴چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم
او قطره شده دریا من قطره شده گاهی
۵پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را
باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی
۶آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که
او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی
۷با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را
چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی
۸از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی
در سحر نمیبندد جز سینه آگاهی
۹