ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
۱زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش
این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
۲بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته
بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
۳زین منزل شش گوشه بیمرکب و بیتوشه
بس قافله ره یابد در عالم بیجایی
۴روشن کن جان من تا گوید جان با تن
کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
۵تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم
رونق نبود جو را چون آب بنگشایی
۶ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی
والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
۷در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم
افتاده در این سودا چون مردم صفرایی
۸شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت
جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی
۹