جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
۱جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی
دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
۲تن روح برافشاند چون دست برافشانی
مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
۳گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد
ای دل به جفای او جان باز چه میپایی
۴امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
۵چیزی که تو را باید افلاک همان زاید
گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی
۶مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده
بیتو چه بود دیده ، ای گوهر بینایی
۷ای روح بزن دستی در دولت سرمستی
هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی
۸ای روح چه میترسی روحی نه تن و نفسی
تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی
۹ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی
او را برسان روزی جان را و پذیرایی
۱۰صبحا نفسی داری سرمایه بیداری
بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی
۱۱شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره
در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی
۱۲