عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
۱ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
۲ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
۳جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
۴سَر عشق به گوشش برد سِر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
۵چندانک تو میکوشی جز چشم نمیپوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
۶جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم
سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
۷کان عهد که من کردم بیجان و بدن کردم
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
۸مست آنچ کند در مِی از مِی بود آن در وی
در آب نماید او لیک اوست ز بالایی
۹تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی
۱۰