از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی
کای دل تو نمیگفتی کز خویش شدم خالی
۱این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد
زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی
۲در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد
کی باشد با این خود آن مرتبه عالی
۳بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو
این است که کشتی تو پس از کی همینالی
۴گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل
کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی
۵از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو
کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی
۶در بادیه مردان را کاری است نه سردان را
کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی
۷در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی
بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی
۸