چنین باشد چنین گوید منادی
که بیرنجی نبینی هیچ شادی
۱چه مایه رنجها دیدی تو هر روز
تأمل کن از آن روزی که زادی
۲چه خون از چشم و دلها برگشادهست
که تا تو چشم در عالم گشادی
۳خداوندا اگر آهن بدیدی
ز اول آن کشاکش کش تو دادی
۴ز بیم و ترس آهن آب گشتی
گدازیدی نپذرفتی جمادی
۵ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز اندک اندک مینهادی
۶چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر ای سلطان هادی
۷