ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
۱به قاصد تا بیاشوبد بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی
۲بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
۳نگوید هیچ را بد مرد این راه
مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
۴بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود یا بیحصولی
۵مرا گفت او تناقضهای بینا
بود از مصلحت نه از بیاصولی
۶محالی گر بگوید مرد کامل
تو عین حال دانش ای حلولی
۷گهی درد که داند گه بدوزد
گهی شاهی کند گاهی رسولی
۸به تأویلات تو او درنگنجد
که تو هستی فصولی او اصولی
۹ز خود منگر در او از خود برون آ
که بر بیحد ندارد حد شمولی
۱۰خمش ای نفس تازی هم بگویم
دوباره لا تقولی لا تقولی
۱۱