ای وصل تو آب زندگانی
تدبیر خلاص ما تو دانی
۱از دیده برون مشو که نوری
وز سینه جدا مشو که جانی
۲آن دم که نهان شوی ز چشمم
مینالد جان من نهانی
۳من خود چه کسم که وصل جویم
از لطف توام همیکشانی
۴ای دل تو مرو سوی خرابات
هر چند قلندر جهانی
۵کان جا همه پاکباز باشند
ترسم که تو کم زنی بمانی
۶ور ز آنک روی مرو تو با خویش
درپوش نشان بینشانی
۷مانند سپر مپوش سینه
گر عاشق تیر آن کمانی
۸پرسید یکی که عاشقی چیست
گفتم که مپرس از این معانی
۹آنگه که چو من شوی ببینی
آنگه که بخواندت بخوانی
۱۰مردانه درآ چو شیرمردی
دل را چو زنان چه میطپانی
۱۱ای از رخ گلرخان غیبت
گشته رخ سرخ زعفرانی
۱۲ای از هوس بهار حسنت
در هر نفسم دم خزانی
۱۳ای آنک تو باغ و بوستان را
از جور خزان همیرهانی
۱۴ای داده تو گوشت پارهای را
در گفت و شنود ترجمانی
۱۵ای داده زبان انبیا را
با سر قدیم همزبانی
۱۶ای داده روان اولیا را
در مرگ حیات جاودانی
۱۷ای داده تو عقل بدگمان را
بر بام دماغ پاسبانی
۱۸ای آنک تو هر شبی ز خلقان
این پنج چراغ میستانی
۱۹ای داده تو چشم گلرخان را
مخموری و سحر و دلستانی
۲۰ای داده دو قطره خون دل را
اندیشه و فکر و خرده دانی
۲۱ای داده تو عشق را به قدرت
مردی و نری و پهلوانی
۲۲این بود نصیحت سنایی
جان باز چو طالب عیانی
۲۳شمس تبریز نور محضی
زیرا که چراغ آسمانی
۲۴