بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی
۱از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان میلرزی
۲این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چونک تو جان جهانی تو جهان میلرزی
۳چون قماشات تو اندر همه بازار که راست
سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی
۴تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی
۵تو به صورت مهی اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی چو سنان میلرزی
۶گه پی فتنه گری چون می خم میجوشی
گه چو اعضای غضوب از غلیان میلرزی
۷دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان میلرزی
۸به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ تو از باد خزان میلرزی
۹خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان میلرزی
۱۰قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند
سقف صبری تو که از بار گران میلرزی
۱۱چون که قاف یقین راسخ و بیلرزه بود
در گمانی تو مگر که چو کمان میلرزی
۱۲دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان همچو زنان میلرزی
۱۳