به حق و حرمت آنکه همگان را جانی
قدحی پر کن از آنکه صفتش میدانی
۱همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
۲آتش باده بزن در بُنهِ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
۳وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقلها را چو کبوتربچگان پرانی
۴نکته میگویی در حلقه مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
۵می جوشیده بر این سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
۶چه شدم من؟ تو بگو هم که «چه دانم؟» شدهام
کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی؟
۷