چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی
۱آب را در دهنم تلختر از زهر کنی
زهرهام را ببری در غم خود آب کنی
۲سوی حج رانی و در بادیهام قطع کنی
اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
۳گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
۴چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم دست به مضراب کنی
۵باادب باشم گویی که برو مست نهای
بی ادب گردم تو قصهٔ آداب کنی
۶گر بباری تو چو باران کرم بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
۷گهِ عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گهِ صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
۸گر قصبوار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصبپیچ مرا هالک مهتاب کنی
۹در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
۱۰باز جان صید کنی چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم تش بیناب کنی
۱۱زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قَلّاب کنی
۱۲من که باشم که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
۱۳همه را نفی کنی بازدهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
۱۴بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
۱۵چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گوییاش پس تو چرا فتح چنین باب کنی
۱۶