اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی
۱اندک اندک به جنون راه بری از دم من
برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
۲کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز
تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
۳به خیالی به من آیی به خیالی بروی
این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
۴به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است
بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
۵پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود
پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
۶بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو
بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
۷باش شبها بر من تا به سحر تا که شبی
مه برآید برهی از ره و همراه غوی
۸همه کس بیند رخساره مه را از دور
خنک آن کس که برد از بغل مه گروی
۹مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد
که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
۱۰چون ببیند که سر خویش نمیگیرد او
گوید او را که حریفی و ظریفی و روی
۱۱من توام ور تو نیم یار شب و روز توام
پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
۱۲چه شود گر من و تو بیمن و تو جمع شویم
فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی
۱۳