بوی باغ و گلستان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
۱از نثار جوهر یارم مرا
آب دریا تا میان آید همی
۲با خیال گلستانش خارزار
نرمتر از پرنیان آید همی
۳از چنین نجار یعنی عشق او
نردبان آسمان آید همی
۴جوع کلبم را ز مطبخهای جان
لحظه لحظه بوی نان آید همی
۵زان در و دیوارهای کوی دوست
عاشقان را بوی جان آید همی
۶یک وفا میآر و میبر صد هزار
این چنین را آن چنان آید همی
۷هر که میرد پیش حسن روی دوست
نابمرده در جنان آید همی
۸کاروان غیب میآید به عین
لیک از این زشتان نهان آید همی
۹نغزرویان سوی زشتان کی روند
بلبل اندر گلبنان آید همی
۱۰پهلوی نرگس بروید یاسمین
گل به غنچه خوش دهان آید همی
۱۱این همه رمز است و مقصود این بود
کان جهان اندر جهان آید همی
۱۲همچو روغن در میان جان شیر
لامکان اندر مکان آید همی
۱۳همچو عقل اندر میان خون و پوست
بی نشان اندر نشان آید همی
۱۴وز ورای عقل عشق خوبرو
میبه کف دامن کشان آید همی
۱۵وز ورای عشق آن کش شرح نیست
جز همین گفتن که آن آید همی
۱۶بیش از این شرحش توان کردن ولیک
از سوی غیرت سنان آید همی
۱۷تن زنم زیرا ز حرف مشکلش
هر کسی را صد گمان آید همی
۱۸