خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
وز همه یاران تو زوتر برجهی
۱هست سرتیزی شعار شیر نر
هست دم داری در این ره روبهی
۲برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
۳گر غروب آمد به گور اندرشدی
باز طالع شو ز مشرق چون مهی
۴گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت
پس بجنب ای قد تو سرو سهی
۵برجهان تو اسب را ترکانه زود
که به گوش توست خوب خرگهی
۶سارعوا فرمود پس مردانه رو
گفت شاهنشاه جان نبود تهی
۷همچو زهره ناله کن هر صبحگاه
وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
۸بدر هر شب در روش لاغرتر است
بعد کاهش یافت آن مه فربهی
۹وقت دوری شاه پروردت به لطف
تا چهها بخشد چو باشی درگهی
۱۰بس کن آخر توبه کردی از مقال
در خموشیهاست دخل آگهی
۱۱