گر سران را بیسری درواستی
سرنگونان را سری درواستی
۱از برای شرح آتشهای غم
یا زبانی یا دلی برجاستی
۲یا شعاعی زان رخ مهتاب او
در شب تاریک غم با ماستی
۳یا کسی دیگر برای همدمی
هم از آن رو بیسر و بیپاستی
۴گر اثر بودی از آن مه بر زمین
نالهها از آسمان برخاستی
۵ور نه دست غیر تستی بر دهان
راست و چپ بیاین دهان غوغاستی
۶گر از آن دُر پرتوی بر دل زدی
یا به دریا یا خود او دریاستی
۷ور نه غیرت خاک زد در چشم دل
چشمه چشمه سوی دریاهاستی
۸نیست پروای دو عالم عشق را
ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
۹عشق را خود خاک باشی آرزو است
ور نه عاشق بر سر جوزاستی
۱۰تا چو برف این هر دو عالم در گداز
ز آتش عشق جحیم آساستی
۱۱اژدهای عشق خوردی جمله را
گر عصا در پنجهٔ موساستی
۱۲لقمهای کردی دو عالم را چنانکْ
پیش جوع کلب نان یکتاستی
۱۳پیش شمسالدین تبریز آمدی
تا تجلیهاش مستوفاستی
۱۴