هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری در میان ماه دی
۱هر طرف از عشق تو پَر سوخته
آفتاب و صد هزاران همچو دی
۲چون همیشه آتشت در نی فتد
رفت شِکَّر زین هوس در جان نی
۳سر بُریدی صد هزاران را به عشق
زهره نِی جان را که گوید های و هی
۴عاشقان سازیدهاند از چشم بد
خانهها زیر زمین چون شهر ری
۵نیست از دانش بتر اشکنجهای
وای آنک ماند اندر نیک و بی
۶آن زنانِ مصر اندر بیخودی
زخمها خورده نکرده وای وی
۷در شب معراج شاه از بیخودی
صدهزارانساله ره را کرده طی
۸برشکن از بادههای بیخودان
تختهبندی ز استخوان و عرق و پی
۹شمس تبریزی تو ما را محو کن
ز آنک تو چون آفتابی ما چو فِی
۱۰