هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی
بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی
۱اسپت بیاورند که چالاک فارسی
شربت بیاورند که مخمور شربتی
۲بی خواب و بیقراری شبهای تا به روز
خواب تو بخت بست که بسته سعادتی
۳از پای درفتادی و از دست رفتهای
بی دست و پای باش چه دربند آلتی
۴بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی
میدان از آن توست به چوگان تو بابتی
۵ای رو به قبله من و الحمدخوان من
میخوانمت به خویش که تو پنج آیتی
۶ای عقل جان بباز چرا جان به شیشهای
وی جان بیار باده چرا بیمروتی
۷رو کان مشک باش که بس پاک نافهای
رو جمله سود باش که فرخ تجارتی
۸بر مغز من برآی که چون می مفرحی
در چشم من درآی که نور بصارتی
۹در مغزها نگنجی بس بیکرانهای
در جسمها نگنجی ز ایشان زیادتی
۱۰ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری
وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
۱۱خامش مساز بیت که مهمان بیت تو
در بیتها نگنجد چه در عمارتی
۱۲چون غنچه لب ببند و چو گل بیدو لب بخند
تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
۱۳ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین
تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی
۱۴