جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
۱چون از خودی برون شد او آدمی نماند
او راست چشم روشن و گوش پیمبری
۲تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک
بستهست چشم هر دو از آن جان و دلبری
۳عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این
چون آن او است خالق عالم به یک سری
۴بحری که کمترین شبه را گوهری کند
حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
۵آن ذره است لایق رقص چنان شعاع
کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
۶آن ذرهای که گر قدمش بوسد آفتاب
خود ننگرد به تابش او جز که سرسری
۷بنما مها به کوری خورشید تابشی
تا زین سپس زنخ نزند از منوری
۸درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین
تا هر دو کون پر شود از نور داوری
۹