رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی
نادیده حکم کردن باشد غرامتی
۱پروانه چون نسوزد چون شمع او بود
چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
۲آن مه اگر برآید در روز رستخیز
برخیزد از میان قیامت قیامتی
۳زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند
در خود همیبسوزد دارد علامتی
۴گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا
با غمزههای آتش او کو سلامتی
۵هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر
هر دم ز عشق او دل من با سمتی
۶یا هجر لم تقل لی بالله ربنا
هذا الصدود منک علینا الی متی
۷میترسم از فراق دراز تو سنگ دل
تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی
۸ای آنک جبرئیل ز تو راه گم کند
با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی
۹دل را ببرد عشق که تا سود دل کند
حاشا که او کند طمعی یا تجارتی
۱۰عشق آن توانگری است که از بس توانگری
داردهمی ز ریش فراغت فراغتی
۱۱از من مپرس این و ز عقل کمال پرس
کو راست در عیار گهرها مهارتی
۱۲او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش
کو در قدم بود حدثی نوطهارتی
۱۳عقل از امید وصل چو مجنون روان شود
در عشق میرود به امید زیارتی
۱۴ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق
از پرتو شرارش یابد حرارتی
۱۵بادا ز نور عشق من و عقل کل را
زان شکر شگرف شفای مرارتی
۱۶تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند
وز عاشقان برآید مستانه حالتی
۱۷تبریز شمس دین که بصیرت از او بود
چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی
۱۸