ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری
۱گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم
بر چرخ روح گاه دویدم باختری
۲گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار
گه سر دل بجسته و گه سر دلبری
۳بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار
وز خلق دررمیده به عالم چو سامری
۴در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی
نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری
۵وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده
کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری
۶آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم
پر نیز میبسوزد گر ز آنک میپری
۷کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس
وین چار مرغ هست از این باغ عنصری
۸آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست
پری و گر نه زرد درافتی به شش دری
۹ای کامل کمال کز این سو تو کاملی
زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری
۱۰آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت
در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری
۱۱با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند
هر یک به حس درآید چونشان درآوری
۱۲صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب
در پا فتاده باشد چون نقش سرسری
۱۳زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق
گردد هزار بار از این هر دو او بری
۱۴حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست
از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری
۱۵در آتش خلیل کجا آید آن خسی
کو خشک شد ز عشق دلارام آزری
۱۶جان خلیل عشق به شادی و خرمی
در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری
۱۷گر محو مینمایی در دودمان حس
در عشق آتشین دلارام ظاهری
۱۸این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است
تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری
۱۹هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی
بر رغم او لطیف و شریفی و احمری
۲۰دانم که پرتو نظری داری از شهی
چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری
۲۱بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف
پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری
۲۲نی خود اگر به محو و عدم غمزهای کند
ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری
۲۳در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن
ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری
۲۴نی نی خود از نوازش او تند شد فراق
کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری
۲۵گر خوگری به لطف نباشد دل مرا
او کی فراق داند در دور دایری
۲۶حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش
پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری
۲۷این جمله من بگفتم و القاب شمس دین
از رشک کرده در غم تبریز ساتری
۲۸آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث
لیکن مزاد نیست که من رام یشتری
۲۹