هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
۱گر عاشقی نیابی مانند من بتی
ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
۲ور عارفی حقیقت معروف جان منم
ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
۳ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
۴محتاج روی مایی گر پشت عالمی
محتاج آفتابی گر صبح انوری
۵از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
۶ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد
وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
۷چون اسب میگریزی و من بر توام سوار
مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
۸صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
قربان عید خنجر الله اکبری
۹خاموش اگر چه بحر دهد در بیدریغ
لیکن مباح نیست که من رام یشتری
۱۰