بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
مُلک قلندرست و قلندر از او بری
۱گویی: "قلندرم من" و این دلپذیر نیست
زیرا که آفریده نباشد قلندری
۲تا کی عُطارِد از زحل آرد مُدبّری؟
مریخ نیز چند زند زخم خنجری؟
۳تا چند نعلریز کند پیک ماه نیز؟
تا چند زهره بخش کند جام احمری؟
۴تا چند آفتاب به تف مطبخی کند؟
بازار تنگ دارد برخلقْ
مشتری؟
۵تا چند آب ریزد دولاب آسمان؟
تا چند آب نشف کند برج آذری؟
۶تا چند شب پناه حریفان بد شود؟
تا چند روز پرده درَد بر مستریّ؟
۷تا چند دی برآرد از باغها دمار
تا کی بهار دوزد دیباج اخضری؟
۸زین فرقت و غریبی، طبعم ملول شد
ای مرغِ روح وقت نیامد که بر پری؟
۹وین پرّ درشکستهٔ
پرخونِ خویش را
سوی جناب مالک و مخدوم خود بری
۱۰اندر زمین چه چفسی، نی کوه و آهنی
زیر فلک چه باشی؟ نی ابر و اختری
۱۱زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر
نی آب خضر جویی نی حوض کوثری
۱۲ای آب و روغنی که گرفتار آمدی
با آنچ در دل است نگویی چه درخوری؟
۱۳