شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
بر تو حرام نیست که محبوب ساحری
۱میبند و میگشا که همین است جادوی
میبخش و میربا که همین است داوری
۲دریا بدیدهایم که در وی گهر بود
دریا درون گوهر کی کرد باوری
۳سحر حلال آمد بگشاد پر و بال
افسانه گشت بابل و دستان سامری
۴همیان زر نهاده و معیوب میخرد
ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
۵امروز میگزید ز بازار اسپ او
اسپان پشت ریش و یدکهای لاغری
۶گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد
گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
۷کشتی شکسته باید در آبگیر خضر
کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
۸دنیا چو قنطرهست گذر کن چو پا شکست
با پای ناشکسته از این پول نگذری
۹زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است
فرمان ارجعی را منیوش سرسری
۱۰