هر روز بامداد به آیین دلبری
ای جان جان جان به من آیی و دل بری
۱ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی
وی روی من گرفته ز روی تو زرگری
۲هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی
اکنون نماند دل را شکل صنوبری
۳هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو
چون لولیان گرفته دل من مسافری
۴این شهسوار عشق قطاریق میرود
حیران شدم ز جستن این اسب لاغری
۵از برق و آب و باد گذشتهست سم او
آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری
۶راهی که فکر نیز نیارد در او شدن
شیران شرزه را رود از دل دلاوری
۷چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب
از سر به وقت عرض نهادند لمتری
۸از هیبت قدر بنهادند رو به جبر
وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری
۹آری جنون ساعه شرط شجاعت است
با مایه خرد نکند هیچ کس نری
۱۰تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی
تا بر دری چگونه صف هجر بردری
۱۱ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز
قانع مشو از او به مراعات سرسری
۱۲قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد
پنداشتی مگر که همین یک مصوری
۱۳خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد
در صف جنگ آی اگر مرد لشکری
۱۴