ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
۱در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی
خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
۲بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی
پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
۳از روح بیخبر بدیی گر تو جسمیی
در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
۴با نیک و بد بساختیی همچو دیگران
با این و آنیی تو اگر این و آنیی
۵یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
۶زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی
چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
۷گویی به هر خیال که جان و جهان من
گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
۸بس کن که بند عقل شدست این زبان تو
ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
۹بس کن که دانشست که محجوب دانشست
دانستیی که شاهی کی ترجمانیی
۱۰