ساقی بیار باده سغراق ده منی
اندیشه را رها کن کاری است کردنی
۱ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
۲ای آب زندگانی در تشنگان نگر
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
۳هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
۴اندر مقام هوش همه خوف و زلزلهست
در بیهشی است عیش و مقامات ایمنی
۵در بزم بیهشی همه جانها مجردند
رقصان چو ذرهها خورشان نور و روشنی
۶ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز
قانع نمیشویم بدین نور روزنی
۷این قصه را رها کن ما سخت تشنهایم
تو ساقی کریمی و بیصرفه و غنی
۸هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است
آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
۹خشک آر و مینگر ز چپ و راست اشک خون
ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
۱۰بیهوده چند گویی خاموش کن بس است
فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
۱۱تا شمس حق تبریز آرد گشایشی
کاین ناطقه نماند در حرف معتنی
۱۲