شوری فتاد در فلک ای مه چه شَستهای
پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شَستهای
۱آگاه نیستند مگر این فسردگان
از آتش تو ای بت آگه چه شَستهای
۲آتش خوران ره به سر کوی منتظر
با مردمان زیرک ابله چه شَستهای
۳دل شیر بیشهست ولیکن سرش توی
دل لشکر حقست و توی شه چه شَستهای
۴ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون
هم ره به توست بر سر هر ره چه شَستهای
۵هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت
هیهای وصل و خنده و قهقه چه شَستهای
۶دی بامداد دامن جانم گرفت دل
کان جان و دل رسید تو آوه چه شَستهای
۷دولاب دولتست ز تبریز شمس دین
درزن تو دستها و در این ره چه شَستهای
۸