تا چند از فراق مرا کار بشکنی
زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی
۱دستم شکست دست فراقت ز کار و بار
دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
۲هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ
کاین شیشهام تنک شد هشدار بشکنی
۳زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل
گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
۴خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ
خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
۵باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا
در وصل روی دلبر عیار بشکنی
۶مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی
کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
۷تبریز از تو فخر به اینت مسلم است
صد تاج را به ریشه دستار بشکنی
۸