ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
کار او کند که دارد از کار آگهی
۱ای نای همچو بلبل نالان آن گلی
گردن مخار کز گل بیخار آگهی
۲گفتم به نای همدم یاری مدزد راز
گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
۳گفتم خلاص من به هلاک من اندر است
آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
۴گفتا چگونه رهزن این قافله شوم
دانم که هست قافله سالار آگهی
۵گفتم چو یار گم شدگان را نمینواخت
از آگهی همیشد بیزار آگهی
۶نه چشم گشتهای تو که بیآگهی ز خویش
ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
۷زان همدم لبی که تو را سر بریدهاند
ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
۸از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی
زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
۹چون میچشی ز لعل لب یار ناله چیست
بگذار تا کند گلهای زار آگهی
۱۰نی نی ز بهر خود تو نمینالی ای کریم
بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
۱۱گردون اگر بنالد گاو است زیر بار
زین نعل بازگونه غلط کار آگهی
۱۲